| |
حس عمو پورنگی، شیرین ترین حس زندگیم! |
|
|
نمیدونم چرا درکم نمیکنن اما به خدا حس عمو پورنگی خیلی شیرینه.
امروز رفته بودم خونه یکی از دوستان خانوادگی. خودشون اهل گیلانن. خواهر شوهر خانمه هم اهل گیلانه و لهجه اش خیلی غلیظ تر از خود صاحب خونه بود.
وای نمیدونین....
هی همه شمالی شمالی با هم حرف میزدن هی من یاد عموی گلم میفتادم و لذت میبردم. هر چند که هیچ انسانی اونجا نبود که من بتونم اونو دوست و یا همسن خودم حساب کنم اما اینجای قضیه شیرین و دوست داشتنی بود که میرفتن روی اف ام و تند تند به زبون گیلکی حرف میزدن.
راستی
دیشب دلنوازان داشت یا نداشت؟
من که ازش خوشم نمیاد اما مامانم دیشب اونقدر حواسش به اون برنامه بود که وسط خواب و بیداری هم سراغ دلنوازانو میگرفت.
دلم تنگ شده
دلم برای یه هیجان حسابی
از همون هیجانهایی که باعث میشن قلب آدم بیاد توی دهنش....
دلم واسه سر زدن به همه دوستام تنگ شده. برای موقعی که هممون توی مای پردیس برای هم به طور مرتب کامنت میذاشتیم و چقدر خوشحال کننده بود وقتی در عرض یه روز سه چهار تا نظر برات نوشته میشد. دو دقیقه دیگه میومدی دوباره میدیدی یه اتفاقی توی مای پردیس افتاده.
دلم برای نقاشی کشیدن و لذت بردن تنگ شده.دلم برای موقعی که بابام از مسافرت اومده بود٬ مامانم بهش گفت بره نون بخره٬ و من از شدت دلتنگی گریه کردم و گفتم که بابا نباید بره تنگ شده( این قضیه مال بچگیهامه)
فردا جبران میکنم.
میرم یه جایی که جدیده که سر حال بشم |
|
|
دوشنبه هجدهم آبان 1388 |
|
| |