تولدم مبارک!!
تفکر خوش خیالانه روز تولدم میدونین چیه؟
اینکه اگه همه عالم و آدم یادشون بره که شب یلدا یه زیزی کوچک متولد شده٬ حد اقل به خاطر شب یلدا یه هندونه ای اناری چیزی میخرن میان خونه....
حد اقل دست خالی نمیان خونه

سال ۱۳۶۷ در چنین روزی بنده به دنیا اومدم
اگه گفتین کجا؟
شیراز!!
چرا؟
به خاطر ماموریت باباجان.
من از اولین عکس خودم بدم میاد.
چون همه و همه توی عکس اخم کردن. دریغ از یه ذره لبخند.
به مامانم که میگم بهم میگه آخه آفتاب خورده توی چشممون. اما دلم راضی نمیشه...
شب یلدا رو خیلی دوست دارم
نمیدونم چرا؟
شاید به خاطر اون یه ویژه برنامه ای که عمو جانم واسه شب یلدا داشت.

شاید به خاطر داستانهای با صفایی که در مورد شب یلدا شنیدم... اما به هر حال وقتی اسم شب یلدا میاد توی دلم حظ میکنم



در مورد اسمم هم میخوام بگم
وقتی من هنوز به دنیا نیومده بودم مامانم اینا خیلی جاها رفتن٬ مثل شیراز٬ سوریه و غیره و عیره. خلاصه اینجوری که میگن بهم لقب داده بودن "خانم زیارتی" .
پدر جان مهربان بنده نذر میکنن که اگه من دختر شدم اسمم بشه زینب اگه پسر شدم اسمم بشه احمد ( امامزاده شاهچراغ جان).
به دنیا میام و دختر میشم. اسمهای مختلفی به ذهنشون میاد و پیشنهاد میشه. مثلا مامانم میگه یه موقعی دوست داشته اسمم شیرین باشه. چون خیلی شیرین بودم ( این مال اونموقعهاست نه الان...
) مادربزرگ جانم پیشنهاد داده اسمم هم اسم اون باشه و بشم فاطمه٬ خانم دکتر پیشنهاد داده مریم بشم که اسمم یه ربطی به اسم برادرهام داشته باشه (اول اسم اونا م هستش٬ چون دختر خاله من اسمش مریمه این مورد حذف میشه)
خلاصه پدر جان بنده٬ وقت میره شناسنامه بگیره از حضرت زینب خجالت میکشه و من میشم زینب!!
هووورررراااا
قصه ما به سر رسید
